لحظه ای فرا می رسد که چشم بر گذر لحظه ها بدوزیم و با مردن هر ثانیه قصه مرگ خویش را باور کنیم
لحظه ای فرا می رسد که با ریزش قطرات اشک فرو ریختن خویش را نظاره گر باشیم
لحظه ای را که در آن هستیم هرگز نخواهیم داشت و اشکی را که ریختیم دیگر بار بر نخواهیم تافت
دیر نیست زمانی را که اشکهامان که اکنون از سر شوق است از سر حسرت باشد
دوستم بدار شاید که فردایی نباشد....
تن من قصه تردید و سکوت توی ذهن مبهم ترانه هاست
آخرین برگه سبز زندگی میون غربت عاشقانه هاست
دست من تنها نشون زندگی واسه پل زدنم رو به خداست
بغض تلخ آخرین قصه من غصه ای نیست ولی مرگ یک صداست
قصه بودنت ای هستی من منو تا چشمای نازت می بره
غزل های خیس بارون خوردمو واسه قیمت نگاهت می خره
قصه رفتنت اما واسه من دیگه حرفی واسه گفتن نداره
خاطرات روزای گذشته رو نمی خوام کسی واسم پس بیاره
حالا تو شمردن برگهای زرد توی کوچه باغ دلواپسی ها
می چینم ثانیه های عشقمو می کارم تو باغچه بی کسی هام
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 15:33  توسط دارا
|
روزها و شب ها فکر کردم که نامی برازنده تو بیابم دیدم که نامی برازنده تر از بانوی شرقی نمی توان بر تو نهاد
بانوی شرقی من ای که انوار طلایی خورشید لانه در گیسوان تو دارد ای که فرمانروایی طلوع خورشیداز چشمه حیات بر دستان توست
آب حیات را از کجا می جویم که چشمه حیات چشمان توست گرمی خورشید را کجا جویم زمانی که گرمی دستانت را دارم نور خورشید را کجا خواهم زمانی که روشنی چشمانت را دارم
نمی توانم تو را تفسیر کنم
از تفسیر تو عاجزم
برایم سخت است دوست داشتن تو را فریاد بزنم
ولی به بلندای سکوت فریاد می زنم که
دوستت دارم

اي تو مشرقي ترين بانوي قصه
برابر با گل و شعر وترانه
تويي تنها دليل بودن من
ميون قصه هاي عاشقانه
تويي تنها نشونه توي غربت
براي چشم روشن ستاره
سكوت مبهمت فرياد بارون
به ياد تو مي خونم من دوباره
بگو بانوي شرقي از ترانه
بچين موج هاي آبي از كرانه
بمون با من بمون تا شام آخر
براي موندنم تنها بهانه
تقدیم به یگانه بانوی مشرقی قصه ها
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 16:24  توسط دارا
|
دوباره شب شد و من تك وتنها پشت پنجره نشستم تا فقط به خاطر تو تموم ستاره هاي آسمون رو بشمارم...
هر بار كه مي خوام شروع كنم ستاره هارو بشمارم چشماي تو رو تو آسمون مي بينم ديگه اون الماس هاي قشنگ منو مي شناسن ومي دونن كه هر وقت طلوع كنن من منتظرشون هستم ...
حالا ديگه اون چراغ هاي آسموني با خاموش و روشن شدنشون دارن مي گن كه خورشيد خانم كفش هاي طلايي شو پاش كرده و داره مي آيد ...
رو تن شيشه اسم تو رو مي نويسم شيشه گريه مي كنه !!!
تا هر وقت بخواي منتظرت مي مونم تا بهت بگم
دوستت دارم

دوباره بارون مي ياد بارون از چشم قشنگت
گريه هاي دونه الماس نشوني از دل تنگت
سهم چشماي سياهت دوتا مصرع شعر زرده
نم نم بارون چشمات رو نديدم پشت پرده
چي ميشه وقتي مي خوابم عكس چشمتو ببينم
از نگاه مهربونت يه سبد شادي بچينم
روزي كه تنهام گذاشتي خاطراتم رفته بر باد
مثل عاشقي كه يارش خوبي هاشو برده از ياد
چي ميشد بازم مي شدي مرهم دردم
گرمی دستای نازت بستری بر تن سردم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 20:48  توسط دارا
|
اين بار خواهم آمد با يك سبد ستاره با يك بغل مهتاب با يك دشت لاله تو را صدا خواهم زد بر بلنداي صداي خويش خواهم ايستاد آنجا كه فرياد پيش ديدگان تو چهره بر زمين مي سايد آنجا كه عشق تنهاي تنهاست و پشت وپناهي جز وسعت ديدگانت ندارد ...
آنجا كه كرانه هاي آسمان هر روز زردي فلق را به گيسووانت و سرخي شفق را به گونهايت تقديم مي كنن و چه بي ريا به تصنيف تو مشغولند...
كمكم كن ...
تو بگو ...
لحظه اي عشق درنگي بر جا ...
خواهم كه در چشمه حيات هستي تن فرو شويم تا در زلالي اشك چشمانت خود را تماشا كنم بر عمق وجود تو سير كنم و توقفي زيبا بر آستانه تماشا گه راز وجود تو و بي محابا در قلبت فرياد زنم
كه تا هميشه دوستت خواهم داشت

مـيتوني غزل غزل تــرانه بــاشي
مي توني يه شعر عاشقانه باشي
بـراي شــكستن بـغـض تــــرانـم
مي توني تو بهترين بهانه باشي
مي توني بغل بغل ستاره باشي
مي توني يه خنده دوباره باشي
واسه گريه هاي معصوم شقايق
مي توني تو آخرين اشاره باشي
مي توني به صافي يه شيشه باشي
مي توني آرزوي هميشه باشي
واســه شـكفتن گـل روي شـاخه
مي توني يه ساق و برگ و ريشه باشي
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 18:45  توسط دارا
|
نمی دانم از کجا باید شروع کنم ؟
از کجا ؟؟
از گفته هایت؟ یا ترانه هایت؟
هر بار که به ترانه هایت می رسم ناخودآگاه بر ماورای جهان می نگرمآنجا تو را میبینم که بر بالین مهتاب تک و تنها ایستاده ای...
نمی دانم چگونه بایدتو را نگاشت و چگونه باید دید.
گاهی بر سهراب خرده میگیرم که چگونه توانسته بگوید
چشم ها را باید شست !!!
چشم های تو که دریای پر تلاطم مهتاب است چگونه آنرا می شویی !؟
می دانم حال مرا درک نخواهی کرد چون هنوز نتوانسته ام به تو بگویم که
دوستت دارم
و نمی دانم چه باید بکنم نمی دانم؟؟
ولی این بار چشمه خورشید را خواهم شکافت و رو به سوی دریاچه مهتاب خواهم رفت و بر بالین مهتاب خواهم گریست و عاشقانه فرياد خواهم زد كه
دوستت دارم

نمي دونم از كدوم ستاره مي بيني منو
چشماتو مي بندي ودوباره مي بيني منو
تلخي ترانه هامو به ترانه هات ببخش
مي دونم كه مثل ابر پاره مي بيني منو
توي كوچه باغ چشمام عطر بارون بوي سيبي
از نگاه آسمونيته كه مي بيني منو
مي دوني غصه هاتم خاطره بود براي من
مي دونم كه از نگاه آينه مي بيني منو
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 20:34  توسط دارا
|
آرامشم را در تو ديدم آن لحظه كه به ماواي نگاهت چشم دوخته بودم ...
زيباي پرواز را در تو ديدم آن زمان كه به تنهايي در انتهاي چشمان تو قدم زدم...
وجود خود را سراسر غرق در امواج پر تلاطم نگاهت ديدم وقتي كه به چشمانت نگاه كردم ...
يادم نمي رود آن دم كه بلنداي قامت تو را در بلنداي نگاه دل يافتم ...
آن روز كه تو را در كوچه باغ هاي تب دار تابستان ديدم ...
فراموش نمي كنم كه آن لحظه چگونه بر من خراميدي ...
چگونه از كنارم گذشتي و تنها چيزي كه حس كردم گرماي حضور تو بود...
با آنكه هنوز بين ما فاصله است كه سخن مي گويد
دوست دارم بنويسم
دوستت دارم
اما افسوس ...
كه نه ياراي دست است و نه ياراي قلم آنچه را كه در تو ديدم توصيف كنم.
نمي دانم ...
شايد ...
محصور نگاه تو شده باشم
و يا ...
نمي دانم. هرچه باشد باشد چون دوستت دارم

منم و یه قاب خالی با یه بغض بی اراده
منم و خلوت بارون تک و تنها لب جاده
منم و رنگ نگاهت سختی باز تقدیر
منم و عشق خیالیم با یه قلب پاک وساده
تویی و قصه تردید غصه نوشتن از غم
تویی باغ اقاقی صدای بارون نم نم
تویی و شیشه چشمات تو بخار پشت شیشه
تویی و هق هق گریه با صدای کم و کم کم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 23:19  توسط دارا
|